شبکه انديشمندان قم

Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 43637
تاریخ انتشار : 8 بهمن 1392 16:9
تعداد مشاهدات : 2870

خاطرات

سال ها پیش یعنی قبل از آن که من متولّد شوم برادری نه ساله به نام ابوالفضل داشتم که در تصادف از دنیا رفت، پدرم با دلی شکسته و قلبی امیدوار از خدا خواست تا فرزند دیگری به او عنایت کند تا جای ابوالفضلش را پر کند، پدر خودش برایم تعریف می کرد و می گفت: «من در مسجدی که
خاطرات من
سال ها پیش یعنی قبل از آن که من متولّد شوم برادری نه ساله به نام ابوالفضل داشتم که در تصادف از دنیا رفت، پدرم با دلی شکسته و قلبی امیدوار از خدا خواست تا فرزند دیگری به او عنایت کند تا جای ابوالفضلش را پر کند، پدر خودش برایم تعریف می کرد و می گفت: «من در مسجدی که تازه بنایش را گذاشته بودیم و به نام باب الحوائج ابالفضل العباس علیه السلام مزیّن بود با گریه در درگاه خدا گفتم: خدایا! ابوالفضلم از دنیا رفت، خودت به من ابوالفضلی دیگر بده تا روضه خوان و ثناگوی امام حسین علیه السلام باشد» و لطف خدا این گونه برایم رقم خورد که در شب اربعین سال 1401 هجری قمری در شهر اراک به دنیا آمدم،
 
پدرم حاج حسین، عاشق و تعزیه خوان و به پا دارنده مجالس حسینی بود و مادرم دلداده ای از دلدادگان حضرت زهرا سلام الله علیها بود و به همین خاطر من در آغوش محبّت قرآن و عترت تربیت شدم. ناگفته نماند من بخش زیادی از داشته های معنوی ام را مدیون پدربزرگم حاج حسن سبزی هستم که بانی مسجد باب الحوائج در همسایگی منزل ما بود. شاید او خودش خبر نداشت که همین مسجد چه تأثیراتی در سرنوشت و آینده من خواهد داشت ولی انصافاً باید اقرار کنم که چون پدرم کلید دار مسجد بود و دست من هم در دست او بود من نیز مسجدی شدم. در شادی های اهل بیت علیهم السلام من و بچّه های محل، مسجد را به پرچم هایی که رویشان نام مبارک اهل بیت علیهم السلام نوشته شده بود مزیّن می کردیم و بسیاری از وقت خود را در مسجد می گذراندیم، در ایّام عزای اهل بیت علیهم السلام به خصوص ماه محرم، مسجد برای ما پناهگاه امام حسین علیه السلام بود. از یک طرف هیئت و عزاداری حسینی و علمداری و زنجیر زنی برای ما جذّاب بود و از طرفی مراسم شبیه خوانی امام حسین علیه السلام که جذابیّت فوق العاده ای داشت.
 
تو هیأت معمولا من پرچم دار بودم، البته با بچه ها یک چلچراغ کوچک هم درست کرده بودیم که نوبتی بلند می کردیم، راستش را بخواهید چون بابا سر هیأت بود ما هم برو بیایی داشتیم، گاهی اوقات رییس بازی هم در می آوردیم! تو تعزیه هم معمولا با نایب زارع  یا پسر عمه ام بهرام سر نسخه تعزیه بحث داشتیم که من بخونم یا اونها، تو مسجد هم گاهی اوقات با حجت اسماییلی سر تکبیر گفتن دعوا داشتیم، یادمه یه بار دوتایی با هم تکبیر گفتیم ولی در کل برا هم دوستهای خوبی بودیم. خلاصه مسجد عملاً مدرسه تربیت من بود و به راستی که خاطرات مسجد و هیأت هرگز از ذهنم بیرون نمی رود، قطعا مادر حضرت مریم هم به خوبی می دانست که مسجد و معبد چه خاصیتی دارد شاید به همین جهت بود که نذر کرد تا فرزندش را خدمتگزار مسجد نماید و خدا هم به او مریم را عطا نمود که محراب عبادت به او افتخار می کرد و فرشته ها با او سخن می گفتند.
کم کم نهال وجودم در خانه ای که رنگ و بوی ولایت به خود داشت رشد کرد و حالا موقع آن رسیده بود که من کمی از بازیهای کودکانه ام جدا شوم، یک مقدار آزادی ام کمتر شود و برای آیند ه ای زیبا آماده گردم. درست مطابق فرموده رسول اکرم صلی الله علیه و آله که فرمود: «الولد سیّد سبع سنین و عبد سبع سنین و وزیر سبع سنین» یعنی فرزند هفت سال اوّل آقا و تا حدودی آزادتر است، بعد، هفت سال باید بندگی را به او بیاموزی و حرف گوش کردن و اطاعت کردن را به او یاد دهی تا به یک اعتدالی برای هفت سال بعد برسد و بتواند وزیر والدین خود باشد یعنی بتواند مایه امید و پشتیبان و جانشین والدین خود باشد. (وسائل الشیعه ج 15 ص 194)
همان طور که در جای دیگر امام صادق علیه السلام نیز فرمودند:
«فرزندت را رها کن تا هفت سال بازی کند و هفت سال دوم او را تربیت کن و هفت سال بعد او را همراه خود گردان که اگر در این فرصت او را دریابی تا او رستگار شود خیلی خوب است والاّ دیگر بعید است که خیری در او باشد.»  (وسائل الشیعه ج 15 ص 194)
دوران کودکی واقعاً دوران با ارزشی است، معمولاً ما خاطرات و آموخته های کودکی را فراموش نمی کنیم، چون حافظه ما کاملاً مساعد است برای پذیرفتن مطالب گوناگون و به راستی چه زیبا فرموده است امیرمؤمنان علیه السلام که «قلب کودک همچون زمینی خالی برای کاشتن محصول است» نهج البلاغه نامه 31.
و لذا من و شما و اکثر مردم هر چه داریم بیشتر از دوران کودکی خود داریم و پایه های فکری و عقیدتی و فرهنگی، در همان دوران رقم می خورد.

 

 


 

 
آغاز مدرسه
روز آغاز مدرسه بود، من مثل هر روز صبح با صدای اذان و نماز پدرم از خواب بیدار شده بودم و با خواهرانم که هر کدام دو سه سال از من بزرگتر بودندروی چراغ نفتی نان هایی را برشته کرده بودیم و هنوز آفتاب نزده در کنارسفره با پدر و مادر مشغول خوردن صبحانه بودیم. دست و صورت شسته، لباس های نو و زیبایم را به تن کرده و برای رفتن به مدرسه لحظه شماری می کردم. مقداری کرم که عطر سیب داشت به صورتم مالیده بودم، پدرم کرم های مانده روی دست و صورتم را پاک کرد و کمی به من خندید و زودتر از من از خانه بیرون رفت، او کارمند اداره ی ماشین سازی اراک بود.
جز اولین کارکنان آن اداره بود، جریان چادر خوابی او و حمله گرگ به خیمه آنها در زمان افتتاح کارخانه در اراک معروف است و حتّی در بعضی روز نامه ها نقل شده بود، هیچگاه در او تنبلی، خستگی و فرار از کار ندیدم، هیچ روزی نشد که من از خواب بیدار شوم و پدرم خواب مانده باشد، او واقعا مرد بود، مرد کار و زندگی، او هم مرد بود و هم پدر، پدری که گاهی با من کشتی می گرفت و با اخلاق مهربانش مهربانی را به من آموخت، یادم نیست که مرا کتک زده باشد، امّا گاهی اوقات به من أخم می نمود امّا همیشه اخمش شیرین بود، اصلا اهل دود و سیگار نبود و از این مسائل نفرت داشت، هرگز نمازش ترک نمی شد و با شنیدن نام اهل بیت علیهم السلام اشکش جاری می شد.
 
هر موقع از سر کار می آمد معمولاً دستش پر بود و شاید این کارش عمل به فرموده رسول خدا صلی الله علیه وآله بود که می فرمود:« خدا دوست دارد آثار نعمت هایش را در زندگی بندگانش مشاهده کند.» او معمولا دو روزی یک بار از طرف اداره به تهران می رفت و تا غروب بر می گشت امّا حتّی یک بار از کار خود اظهار خستگی نکرد و الان هم که هشتاد سال سن دارد هنوز از کار اظهار خستگی نمی کند...
آن روز هم که روز اول مدرسه بود او زودتر از من به سر کار رفت و من با کیفی که انگار از خودم بزرگتر بود و با ساعتی که به مچ بسته بودم و پدرم آن را برایم از تهران خریده بود و با کفش هایی که برقش اول نگاه خودم را گول می زد در حالی که دست در دست مادر داشتم به سوی مدرسه حرکت کردم. هیچ موقع یادم نمی رود که در مسیر راه اولین سوالی که از مادرم پرسیدم این بود:« مامان! امروز بریم مدرسه، فردا هم باید بیائیم؟!» و مادرم گفت:«آره عزیزم! پس فکر کردی مدرسه فقط یه روزه!»
هرچه به مدرسه نزدیکتر می شدم گویا تپش قلبم بیشتر می شد، شاید تازه متوجه می شدم که با مدرسه غریبه ام! به هر حال به مدرسه رسیدیم، مدرسه شهید صدوقی واقع در خیابان دانشگاه اراک، مدرسه ای که آن روز از آن خوف داشتم و امروز دلتنگ خاطرات آنم! آن روز می ترسیدم دست مادرم را رها کنم و امروز دلم لک زده است برای آن که دوباره روی نیمکت های چوبی اش بنشینم و تصاویر گربه ای که با کلاف بافتنی بازی می کرد را مرور کنم، درس کوکب خانم، حسنک کجایی؟، تصمیم کبری، و حتی همان آب بابای ساده اش را دوباره بشنوم و تکرار کنم.
دوباره برگردم به همان دوران سادگی، دوران خالی بودن از تمام رنگ ها و نیرنگ ها، دوران زیبای آب، بابا، و شعر باز باران با ترانه...
به هر حال برای اولین بار صدای زیبای زنگ مدرسه را شنیدم و با راهنمایی ناظم مدرسه در صف خود ایستادم، صف کلاس اول ب، آن وقت حتی نمی دانستم کلاس اول ب یعنی چه؟! تا اینجا چون مادرم کنارم بود غمی نداشتم و فکر می کردم در کلاس هم قرار است مادرم کنارم باشد، امّا وقتی داخل کلاس شدم دیدم مادرم داخل نیامد و من ناگاه گریه ام گرفت. گریه ام بلند و بلندتر شد، معلم مرا سر جایم نشانید امّا من باز گریه می کردم و اینجا اولین و آخرین سیلی را خوردم! این کار معلم برای شروع مدرسه خاطره ای تلخ بود و به هیچ عنوان با روش تربیتی اهل بیت علیهم السلام سازگار نبود امّا به هر حال باعث شد که من نه تنها در آن ساعت و نه تنها تا آخر آن روز بلکه تا پایان دوره ی ابتدایی ساکت باشم!
البته شوخی می کنم، آن روز من ساکت شدم ولی اکنون منبری ام و ای کاش بیش از آنچه می گویم عمل کنم!در روزهای بعد برخوردهای خوب معلم مهربانم جبران آن لحظه تلخ را نمود و مرا شیفته مدرسه ساخت و من نه تنها ساکت نماندم بلکه بارها به عنوان نماینده کلاس انتخاب می شدم، بارها جایزه گرفتم، بارها تشویق شدم، کار من به جایی رسید که در پایه های سوم و چهارم و پنجم بخش زیادی از کارهای فرهنگی مدرسه به خصوص سرود و نمایش را به من می سپردند و من در همان زمان هم نمایش مدرسه را می نوشتم، هم کارگردانی می کردم و هم اجرا می نمودم و الان وقتی برخی از تصاویر نمایش آن زمان را می بینم خودم از کارهای خودم لذّت می برم.
یکی از دیالوگ های نمایش دیو سیاه که کار خودم در دوره راهنمایی بود و اتفاقا به جشنواره استانی راه یافت این بود: 
«این مداد ما تیر و ترکشه  خط زندگی داره می کشه  تو مسیر حق ما برنده ایم   دیو روسیاه مثل دودکشه!  بوق بوق بوق داد داد داد ای داد و بیداد از دست بیداد!...»
راستش را بخواهید الان یه بار دیگه دوست دارم همین نمایش را اجرا کنم. خب بگذریم، در همان آغاز مدرسه معلّم متوجّه شد که چشمان من قدری ضعیف است و به من گفت که باید به پزشک مراجعه کنم و متأسّفانه من از همان آغاز دوران ابتدایی عینکی شدم و البته الان هم عینک را به تمام عمل ها و لیزیک ها و لنزها ترجیح می دهم. ابتدایی دوران زیبایی بود و من همه معلّمین ابتدایی را دوست دارم ولی در میان آنها دوستداشتنی ترین معلمم معلّم کلاس چهارمم جناب آقای صفری بود، معلّمی آرام و متین و مهربان که هرگاه صدای کفش هایش را در سالن می شنیدم از شوق دیدن رویش دوست داشتم تا در کلاس به پیشوازش بروم. دوران ابتدایی با تمام زیبایی اش، با بازیهای کودکانه اش، با دوستان بی کلکش، با گلوله برف بازیهای داخل حیاط مدرسه اش، با چکمه در گل رفتن هایش، با مداد و پاک کن گم کردن هایش، و با تمام خاطرات قشنگش به پایان رسید و من وارد مدرسه راهنمایی انبیاء شدم...
 ادامه دارد..........انشالله کم کم خاطراتم را تقدیمتان خواهم کرد ... منتظر باشید، بدرود   
 
 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :